خرید بک لینک
اینطوری شد که ما برای زندگی به میانه رفتیم. توی یه خونه ساکن شدیم که طبقه اول همکار پدرم با زن و بچه اش زندگی میکردن ما طبقه دوم بودیم.همکار پدرم اسمش حبیب بود ما آقا حبیب صداش میکردیم یه دختر هم داشت به اسم سحر تقریبا هم سن بودیم و اکثرا با هم بازی میکردیم. زنشم خانوم خوبی بود. خونه تقریبا بزرگی بو

برچسب: نویسنده: نیما مقدم تاريخ: دوشنبه 29 خرداد 1396 ساعت: 5:10

زندگی عادی و معمولی داشتیم، خانواده پدر و مادرم همدان بودن و ما هر چند وقت یک بار میرفتیم همدان و بهشون سر میزدیم. زن آقا حبیب اولش خانم خوبی به نظر میرسید ولی نمیدونم چی شد کم کم سر ناسازگاری با مادر من برداشت.مادرم میگفت بهم حسادت میکنه میخواد هر کاری من انجام میدم اونم انجام بده، هر وقت میرم آشپز

برچسب: نویسنده: نیما مقدم تاريخ: دوشنبه 29 خرداد 1396 ساعت: 5:10

توی یکی از همین روزایی که برای سر زدن به خانواده ها به همدان سفر کرده بودیم بارون شدیدی تو میانه باریده بود و متاسفانه روی کانال فاضلاب توی حیاط رو پوشونده بودیم... اونقدر بارون باریده بود که سطح آبه جمع شده توی حیاط بالا اومده بود تا حدی که آب بارون به اتاقی که به حیاط راه داشت نفوذ کرده و تمام وسا

برچسب: نویسنده: نیما مقدم تاريخ: دوشنبه 29 خرداد 1396 ساعت: 5:10

عصر شد و پدرم از شرکت برگشت. نمیدونم به هم اتاقی هاش چی گفته بود و اونارو کجا فرستاده بود. مادرم با همون امکانات کمی که تو اون اتاق بود شام درست کرده بود ولی پدرم وقتی اومد قیافه گرفته بود شام هم نخورد. میتونم بگم از وقتی که اومد دعواها شروع شد دوباره جر و بحثشون بالا گرفت. پدرم میگفت: بهم بگو کی آد

برچسب: نویسنده: نیما مقدم تاريخ: سه شنبه 23 خرداد 1396 ساعت: 3:37

یادم نمیاد از باجه تلفنی راه آهن تا کاروانسرا چقدر راه بود ولی اینو خوب یادمه تا اونجا هیچ کدوممون باهم حرف نزدیم. سکوت مضخرفی حاکم شده بود، از نحوه رانندگی پدرم کاملا مشخص بود که افکار مشوش و پریشانی داره. مطمئن بودم داره حرفایی که قراره با مادرم بزنه رو توی سرش سرو سامون میده. داشت دنبال دروغ های

برچسب: نویسنده: نیما مقدم تاريخ: دوشنبه 22 خرداد 1396 ساعت: 5:23

عصر شد و ما منتظر اومدن مرد جوان به خونه بودیم. امیدوار بودیم تونسته باشه پدرمو پیدا کنه. وقتی برگشت خونه ماجرا رو برای مادرم تعریف کرد و گفت: رفتم پیش آشنامون ماجرای شمارو براش توضیح دادم و تا اسم شوهرتونو گفتم، یهو گفت اتفاقا یک همکاری داریم به همین نام ولی نمیدونم همون آقاییه که شما دنبالش میگردی

برچسب: نویسنده: نیما مقدم تاريخ: يکشنبه 21 خرداد 1396 ساعت: 5:37

پدرمو پیدا کرده بودیم، محل کارشو، محل زندگیشو... با اون مرد جوان برگشتیم خونه. قرار شد فردا من و مادرم بریم به همون دفتر و از اونجا با پدرم تماس بگیریم و باهاش قرار بذاریم.من طبق معمول بدون دغدغه و با فراغ بالی که هر بچه شش ساله داره خوابیدم ولی مادرم تا خوده صبح جملاتی که میخواست به پدرم بگه رو صد

برچسب: نویسنده: نیما مقدم تاريخ: يکشنبه 21 خرداد 1396 ساعت: 5:37

چند ساعتی توی بیمارستان منتظر موندیم تا هوا کاملا روشن بشه. مادرم از یکی از پرستارها آدرس آموزش پرورش رو گرفت. باید از یک جایی شروع میکردیم، جایی رو بلد نبودیم. از کی میپرسیدیم؟ دنبال کجا میگشتیم؟ نمیشد راه بیوفتیم وسط خیابون و بپرسیم آقا شما پدر منو میشناسی؟!!! نمیشد! مادرم کارمند آموزش و پرورش بود

برچسب: نویسنده: نیما مقدم تاريخ: سه شنبه 16 خرداد 1396 ساعت: 4:21

روزی که از تو جدا شم / روز مرگ خنده هامه / روز تنهایی دستام / فصل سرد گریه هامه / توی اون کوچه ی غمگین / جای پاهای تو مونده / هنوزم اون بید مجنون / عکس قلبتو پوشونده / بعد تو گریه رفیقم / غم تو داده فریبم / حالا من تنها و خسته / توی این شهر غریبم این آهنگ رو مادرم روزانه بالای هزار بار زمزمه میکرد.

برچسب: نویسنده: نیما مقدم تاريخ: يکشنبه 14 خرداد 1396 ساعت: 20:36

رفتیم ترمینال فکر میکنم حدود ساعتای سه یا چهار بعد از ظهر بود. مادرم دو تا بلیط برای شهر تبریز گرفت. وقتی سوار اتوبوس شدیم به راننده گفت آقا ما میخوایم تو شهر میانه پیاده بشیم، تا حالا اونجا نرفتیم؛ نمیدونیم کجاس، لطفا هر وقت رسیدیم میانه مارو صدا کنید و راننده هم قبول کرد.اون روز ماشین دیگه ای نبود

برچسب: نویسنده: نیما مقدم تاريخ: يکشنبه 14 خرداد 1396 ساعت: 20:36

پدرم کار ثابتی نداشت. پیمانکار بود. تو شرکت سیلو نمیدونم چه کاره بود فقط میدونم اونجا کار میکرد. کارش اونجا تموم شد و باهاش تسویه حساب کردن. تصمیم گرفت با یکی از دوستاش مغازه بلور و کریستال بزنه. مادرم همه طلاهای خودش و من رو فروخت و داد به پدرم که مغازه کرایه کنه و جنس بخره برای مغازه. اما خب این ک

برچسب: نویسنده: نیما مقدم تاريخ: شنبه 13 خرداد 1396 ساعت: 4:50

مادرم تو یه خانواده مذهبی بزرگ شده. دایی وسطیم تو جبهه شهید شد و خانواده شهید بودن جزئی از افتخارات خانواده مادریمه. خونه مامان جونم همیشه روضه امام حسین و حضرت عباس برگذار میشد. مامانم میگه: « من خیلی خاستگار داشتم. از معلم بگیر تا پاسدار میومدن خاستگاری. حتی موقعی که خاله بزرگت هنوز ازدواج نکرده ب

برچسب: نویسنده: نیما مقدم تاريخ: جمعه 12 خرداد 1396 ساعت: 5:39

مادرم پول جمع کرده بود. پس انداز داشت از حقوقی که میگرفت. یک روز تصمیم میگره با مامان جونم برن سوریه. قضیه رو با پدرم مطرح میکنه و پدرم خیلی استقبال میکنه و میگه خیلی خوبه حتما برو. مادرم تعریف میکنه: « به هر زحمتی شده علاوه بر پول تور سوریه یک مقدار پول جور کردم و همراه خودم بردم، که هم سوغاتی بخرم

برچسب: نویسنده: نیما مقدم تاريخ: جمعه 12 خرداد 1396 ساعت: 5:39

قبل از اینکه مادرم تصمیم به بگیره با مادرش بره سوریه، و قبل از ماجرای دادخواست طلاق و دادگاه، یک روز مثل همیشه صدای داد و بیداد های پدر مادرم بالا گرفت. یادم میاد پدرم توی آشپزخونه بود و داشت وسیله ها رو میشکست. همه ظرفارو خرد کرد. بیچاره مادرم جهیزه ای که با هزار امید و آرزو برای یک زندگی رویایی ته

برچسب: نویسنده: نیما مقدم تاريخ: جمعه 12 خرداد 1396 ساعت: 5:39

چند وقت بعد از اینکه پدرم اثاثیه رو تخلیه کرده بود، کم کم وسایل رو میاورد خونه. اما متاسفانه از تلویزیون و چند تیکه از وسیله ها خبری نبود. من بچه بودم و هیچ سرگرمی ای نداشتم. تلویزیون نداشتیم برای همین مادرم منو میفرستاد خونه همسایه رو به رویی تا با پیمان و نسرین تلویزیون تماشا کنم. مادرم میگفت: « پ

برچسب: نویسنده: نیما مقدم تاريخ: جمعه 12 خرداد 1396 ساعت: 5:39

من مهسا متولد 13 مرداد 1371 هستم در همدان به دنیا آمدم یه شهر کوچیک. خب از نظر من کوچیکهانگار خاک مرده پاشیدن روش مغازه ها ساعت 7-8 شب بسته میشن کوچه ها و خیابونا خلوت میشن مردم زود میرن خونه هاشون. یه سریا میگن همدانیا خانواده دوستن(!) که اینقد زود میرن خونه، ولی من اینطوری فکر نمیکنم همدان کشش بیش

برچسب: نویسنده: نیما مقدم تاريخ: پنجشنبه 11 خرداد 1396 ساعت: 4:02

همونطور که قبلا گفتم توی نحس ترین روز سال به دنیا اومدم. سیزدهم!میتونم به جرات بگم از عدد 13 هم متنفرم هم به شدت میترسم. حس میکنم نحس ترین و بد یُمن ترین دختر روی زمینم. مامانم همیشه میگه: «وقتی تو به دنیا اومدی چند ماه بعدش پدرم فوت کرد.» از وقتی که اومدم تو این دنیا و چشم باز کردم پدر و مادرم در

برچسب: نویسنده: نیما مقدم تاريخ: پنجشنبه 11 خرداد 1396 ساعت: 4:02

تو خونه ما همیشه جنگ و دعوا بود. مادرم اون زمان معلم آموزش و پرورش بود. الان که دارم فکر میکنم میبینم چقدر سخته زندگی پر تلاطم داشته باشی هر روزت دعوا و پریشون حالی باشه بعد مجبور بشی هر روز صبحم پاشی بری مدرسه با یه مشت بچه زبون نفهم سر و کله بزنی. من خودم به شخصه وقتی تو زندگی واسم مشکل پیش میاد ب

برچسب: نویسنده: نیما مقدم تاريخ: پنجشنبه 11 خرداد 1396 ساعت: 4:02

صفحه بندی